تبليغاتX
آرباطان
آرباطان
سهم دلتنگی هایم
تقدیم به پیامبر اکرم (ص)

 

 

امشب بر آستان تو سائیده ام سری

وا کرده ام به سمت تو درهای دیگری

 

درهای دیگری همه از جنس آسمان

شاید شبیه ماه از این کوچه بگذری

 

پاییز بود و هیمنهء بادهای تلخ

تا ناگهان گذشت شمیم معطری

 

با آب و دانه ء کلماتش نشسته است ...

بر گنبد بلند نگاهت کبوتری

 

آه ای شمیم پاک! که در لایه های خاک

در عطر باغ های معلق سراسری

 

نام تو از کمند خیالم گریخته ست

ای ماه ! از من و کلماتم فراتری.

 

ای آنکه خاک از تو پر از رنگ و بو شده

ای کائنات از نفست زیر و رو شده

 

ای بارش مکرر خورشید بر زمین

بر حلقه بلند زمین آخرین نگین

 

بر صخره های سخت زمان ایستاده ای

ای ماه ! روی چشم جهان ایستاده ای

 

خورشید اگر چه گرم غزلخوانی تو بود

از تابش طلایی پیشانی تو بود

 

ای موج آفتابی دریای کائنات

ای فصل نا سروده ی منظومه ی حیات

 

بی تابم و به سقف کلامت نمی رسم

هرگز بر آستانه ی نامت نمی رسم

 


می آید از تمام زوایا صدای تو

کِل می کشند پنجره ها در هوای تو

 

از صبحِ خاک تا شب ِ افلاک رفته ام

در جستجوی شعشعه ی آشنای تو

 

آیینه زارِ حیرت یک قوم تشنه بود

پیشانی منوّر محراب سای تو

 

ای آب ها گداخته از هُرمِ آه ِ تو

ای کوه ها گریخته در شانه های تو

 

پروانه های شیفته بی تاب می شوند...

 تا بوسه می دهند به گلبرگ ِ پای تو

 

خواندی ، تمام خاک چراغانی تو شد

ای آبشارِ ماه ، روان از حرای تو

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قبله آرباطان در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 18:31 |

پدر ! از خون تو نمی گذرم

 

سال ها پیش کودکی بودم

سخت سرگرم کودکی هایم

پدرم اتفاق سبزی بود

در نهانخانه تماشایم

***

سال ها سال های دیگر بود

سال های خروش و خشم تفنگ

سال های گذشتن از دریا

سال ها ، سال های آتش و جنگ

***

پدرم اتفاق سبزی بود

پا به پای درخت ها در باغ

زیر ایوان بی ستاره شب

اتفاقی عزیز ، مثل چراغ

***

پدرم قد کشید تا خورشید

من ولی در حیاط سرگردان

در زدند و دو سبز پوش ، دو مرد ...

پدرم رفت در پی مردان

***

پدرم رفت من ولی ماندم

زیر ایوان شب ، شب سنگین

پدرم گریه ی مرا بوسید

بوسه ای گرم ، بوسه ای خونین

***

پدرم رفت و آسمان لرزید

پشت پروانه های باغ شکست

زیر ایوان بی ستاره شب

آخرین شعله چراغ شکست

***

من از آن سال های بی برگشت

بوی خون و ستاره آوردم

با خیال خودم بزرگ شدم

جامه ی تازه ای به تن کردم

***

چشمی انداختم به عکس پدر

جامه ی تازه بوی ماه گرفت

روح من چون پرنده ای کوچک

زیر چتر پدر پناه گرفت

***

پدرم خون تازه ای بر برف

پدرم عطر تازه ای در باد

پدرم اتفاق سبزی بود ...

که نیافتاده اتفاق افتاد

***

خواند زیر درخت های بهشت

آخرین نامه ی مرا پدرم

آخرین سطر نامه ام این بود

پدر ! از خون تو نمی گذرم

 

 

 قابل توجه دوستان که نوشتم شعر اول کنگره صرفا برای این بوده است که بعضی از دوستان که در کشورهای دیگر هستند  اصرار داشتند که این شعر را تو وبلاگ بزنم تا ببینند و اصلا مساله دیگری نبوده است

 

|+| نوشته شده توسط ابراهیم قبله آرباطان در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 9:40 |